زندگی روزمره من

بدون عنوان

امروز روز عجیبیه برام.... 30 سالم تموم شد.... و وارد دهه جدیدی شدم.... دلم میخواد کلی بگم و بنویسم ولی انقد مشغله دارم که نمیتونم افکارمو متمرکز کنم... به 10 سال پیش فکر میکنم... 23 مرداد 86... و هیچی یادم نمیاد!!!! چرا؟ چرا یادم نیست... یعنی 20 سالگی برام انقد بی اهمیت بوده؟ یا شاید تو اون سن وسال انقد سرخوش بودم که.... مطمئنا با بچه های دانشگاه بودم... و احتمالا.... یادم اومد... آره... 23 مرداد خونه بودم چون فرداش عروسی پسرعموم بود و چند روز بعدش با دوستام لیلا و فرزانه و راضیه و آرزو رفتیم دربند... یادم نیست هدیه چی گرفتم.... ولی کلی خندیدیم و رقصیدیم و خوش گذروندیم.... چقد دلم اون روزای بی دغدغه رو میخواد.......... از ...
23 مرداد 1396

خانواده شوهر

سلام کلی تایپ کردم همه ش پرید.... کی میخواد دوباره اون همه تایپ کنه خلاصه ش میکنم یه خواهر شوهر بی ادب و پرتوقع دارم که یه شوهر گستاخ و بی ادب تر از خودش داره چندین چند بار اینا باعث ناراحتی و عصبانیت من شدن که به روی خودم نیاوردم... مهم نیست ... تا این بار آخر که شوهر گستاخش جواب سلاممو نداد.... منم فرداش به شوهرم گفتم منم همچین علاقه ای به رفت و آمد با اینا و دیدنشون ندارم که حالا این جواب سلام منو نمیده.... شوهرمم قاطی کرد و زنگ زد و داد و بیداد راه انداخت.... چند روز پیش تولد همین خواهر پرتوقع بود که ظاهرا به شوهر من زنگ میزنن میگن زنگ بزن تولدشو تبریک بگو که کدورتا از بین بره... همسر بنده هم این کارو نمیکنه...... اینم بگم خوا...
17 مرداد 1396

خدایا بهم توان بده....

سلام.... اول از همه عید (فطر) همه مبارک و نماز روزه هاتون قبول... این روزا روزای سختیه.... کارم تو شرکت خیلی خیلی خیلی زیاده در حالی که دور و بریام خیلی ریلکس مفت میچرخن و این خیلی حرصم میده... از طرفی کار خونه خسته م میکنه.... بپز بشور جمع کن.....  کم آوردم.... دلم میخواد دیگه بیرون کار نکنم... ولی نمیشه... اجاره خونه.... قسط.... چک.... زندگی چقد خرج داره و من هیچی ندارم.... تمام این سالهایی که کار کردم........... هیچی برام نمیمونه.... هرماه همه ش میره...  البته میدونم همه همینن... دور و برمو که نیگا میکنم همه همین وضعیتو دارن.... امروز از صبح میخواستم به امین غر بزنم... بگم دیگه نمیخوام کار کنم... ولی دلم نمیاد... نمیتون...
11 تير 1396

بدون عنوان

سلام این یه تسته برای ارسال مطلب از ربات ببینم چه جوریه.... 🙃 زندگی هم جاریست.... دیروز با امین دوباره سگ و گربه شدیم اساسی .... ولی یه مزیت داشت فهمیدم خیلی میخوادم ️ ... حالا بماند چه جوری حالا اینو بفرست ببینم تلگرام جان...
23 خرداد 1396

استقرار در منزل جدید

سلام به عزیزان دلی که مطالبم رو میخونن.... اثاث کشی پیرمون کرد واقعا سخت بووود موهام سفید شده.... نازک نارنجی نیستم ولی سخت بود واقعا.... صبح تا شب سرکار باشی شب تازه بری خونه تو 2 ساعت مگه چی کار میشه کرد........ یک ماه طول کشید تا مستقر شدیم... اینجا دو خوابه س و خیلی بزرگ و خوبه... جون میده واسه نی نی... ولی احساس میکنم بدنم اصلا آمادگی و توانایی بچه دار شدن نداره... خیلی ضعیف شدم... زود مریض میشم...  البته فک کنم باید اول یه چکاپ بدم ببینم اوضاع احوالم چطوره... راستی نمیدونم با فتق باید چی کار کنم...؟ حتما باید درمان شه اول؟ جراحی.... وااااااااااااای چقد کار دارم... تازه حسابای 95 هم کلی عقبه.... اوخ اوخ... برم که کلی کار د...
16 خرداد 1396

منزل جدید - البته اجاره ای -

سلام..... وقت همگی بخیر و خوشی... بالاخره جمعه 15 اردیبهشت اثاث بردیم به خونه جدید... ولی هنز توش مستقر نشدیم و پیش مامان ایناییم شبا... خونه نیاز به تمیز شدن داره... ما هم که از صبح تا شب سرکار... ولی دیگه فک کنم از فردا بتونیم تو خونه مستقر شیم... اگه امشب آشپزخونه ردیف شه دگه راهی نیست تا استقرار... وقتی بمونیم تو خونه خب مسلما کارا سریعتر پیش میره ایشالا... خونه خوبی به نظر میرسه بزرگه موقعیتش هم خوبه... تازه با خاله مریم هم همسایه شدیم امیدوارم اوضاع زندگیمون بهتر شه...
18 ارديبهشت 1396

تلاش.....

سلام علیکم.... یه خونه پسندیدیم گنده تر از جیبمون.... ولی خوبه برا خونه آدم بهش فشار بیاد خوبه... الان مجبوریم پولشو جور کنیم... جالبیش اینه امین گفته تو این خونه میشه بچه دار شد!!! فک کن!!! فعلا در تلاشیم برا جور کردن پول رهنش... ایشالا که دفعه بعدی که میام مینویسم رفته باشیم توش.... ...
3 ارديبهشت 1396

سال 96

سلام... بعد از مدتها... سال نو مبارک... خدایا امسالمون بهتر از پارسال و بهتر از همه ی سالهامون باشه... به شدت دنبال خونه میگردیم... میخوایم جا به جا شیم... این خونه دیگه داره خیلی اذیت میکنه... مثلا همین دیشب شام ماکارونی داشتیم و ظرفا به شدت چرب بود...ولی موتورخونه خاموش شده بود و آب سرد بود. مامان اینا شب عید یهو تصمیم گرفتن خونه رو بنایی کنن... کل اسفند به جز پنجشنبه جمعه ها شبا پیش ما بودن... تو همون روزا هم حس کردیم خونه خیلی کوچیکه هم فشار آب و سرد و گرم شدن شوفاژ و آب پدرمونو درآورد و خلاصه با صاحب خونه صحبت کردیم زودتر از موعد بلند شیم که خدارو شکر قبول کرد.... الانم هر شب دنبال خونه ایم و برا خونه مون مشتری میاد...!!! اصلا ...
27 فروردين 1396

خدایا سلامتی رو از هیچکس نگیر

سلام به همین چند نفری که میان و میخونن پستهای منو خیلی وقته ننوشتم... روزای سختی رو گذروندم... روزای خیلی خیلی سخت و بد که از خدا میخوام برای هیش کی نیاره.... و برای منم دیگه تکرار نشن... تو این مدت دوبار به خاطر تبخالای شدید بیمارستان بستری شدم... وای خیلی بد بود و اصلا نمیخوام درباره ش بنویسم... یه مسافرت کیش رفتیم... امین محل کارش عوض شده و رفته دفتر تهرانسر کار میکنه... و تقریبا میشه گفت این دوری زندگیمونو شیرین کرده.... یه اتفاق دیگه هم که تو این مدت افتاد فوت مادربزرگ امین بود... که تو اوج مریضی من بود... زندگی در جریانه تو هر حالتی.... من باشم نباشم... میخوام با آرامش زندگی کنم... هنوزم گاهی به هم میریزم و عصبی و بی حوصله ...
27 دی 1395